مرضيه محمدزاده
1402
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
گشاده چهر سر نعش ياران مىرفت و گشاده چهرباز مىگشت ، گويا هيچ اتفاقى نيفتاده هرچه به مرگ نزديكتر مىشد شادتر به نظر مىآمد ، اما آن حادثه كه پيش آمد حسين نتوانست خود را كنترل كند . صداى على اكبر را شنيده بود ، على از همه به پيامبر شبيهتر بود ، هرگاه كه حسين مىخواست محمد ( ص ) را در برابر خويش ببيند به چهرهى على نظر مىدوخت . صداى على ، نگاه على ، راه رفتن على ، و همه چيز على محمدوار بود ، وقتى كه چهرهى به خون آغشتهى او را ديد گويا پيامبر را غرقه به خون ديد ، گريست و سخت هم گريست ، نمىتوانست على اكبر را آن چنان ببيند . چهرهى حسين رنگ باخته بود لبهايش از خشم و غم مىلرزيد ، اشك گونههايش را خيس كرده بود . با اينكه همهى شهيدان را خود از ميدان به در مىبرد و به كنارى مىگذاشت ، براى بردن على از ديگران كمك خواست ، گويا ديگر قدرتى نداشت و صدا زد و از جوانان بنىهاشم كمك خواست . زينب ديد آن لحظه را نمىتواند فراموش كند چه دردناك بود مرگ على اكبر . يادش آمد كه مرگ على خودش را هم از پا درآورد . دوباره ياد قاسم افتاد ، آن جوان تازه سال كه تنها يادگار برادر جگر سوراخش حسن بود ، لباس نبردى كه به تن كرده بود برايش بلند بود ، شمشيرش روى زمين كشيده مىشد ، كوچك بود اما روح بزرگى داشت ، چه بزرگوارانه به سوى ميدان جنگ مىرفت . ياد برادرش عباس افتاد ، او كه اميد همه بود ، وقتى پرچم را دست او مىديدند هرگز خيال شكست و اسارت هم از خاطرشان نمىگذشت . بچهها كه تشنه مىشدند ، چشم به عباس داشتند و يك بار هم براى آوردن آب رفت آن لحظه بچهها خيلى تشنه بودند ، دهانشان خشك خشك بود . عباس دلش سوخت ، نمىتوانست آن حال را در كودكان ببيند ، از حسين اجازه گرفت ، مشك را برداشت و رفت ، نه براى جنگ ، براى آب ، براى اينكه كودكان را از تشنگى نجات دهد ، رفت آب بياورد اما ديگر برنگشت . فقط يك بار ديد كه حسين گرفته است ، ديگر عباس نبود و باد با پرچم حسينى كارى نداشت . ياد لحظهاى افتاد كه حسين آخرين لحظات زندگيش را مىگذراند و دشمن به سوى خيمهها مىآمد ، مىدانست كه حسين چقدر تلاش كرد تا خويش را از خاك جدا كرد و آخرين نيرويش را به كار برد و فرياد زد : « ان لم يكن لكم دين فكونوا أحرارا فى دنياكم » اگر دين نداريد ، پس در دنياى خود آزاد مرد باشيد . مىخواست بگويد : آخر ناجوانمردان ! من هنوز زندهام . لااقل از من خجالت بكشيد ، صبر كنيد ، بگذاريد بميرم بعد به خيمههاى من حمله كنيد . زينب چشمهايش را باز كرد . مدينه از دور ديده مىشد ، اشك تمام چهرهاش را خيس كرده بود . لحظه به لحظه به مدينه نزديك مىشدند ، نسيم آشنا بوى آشنا مىآورد ، حال كه به وطن نزديك مىشدند فقدان عزيزان را بيشتر احساس مىكردند ، دختر بزرگوار على و خواهر ستمديدهى حسين ، شبح مدينه را كه ديد آهى سرد از دل بركشيد و آب به ديده آورد و اين شعرها نالههاى اوست : « اى مدينهى پيغمبر ! دختران پيغمبر را به خود مپذير . اين ما هستيم كه غرق در حسرت و اندوه به سوى تو بازگشتهايم . اى شهر عزيز ! به پدر ما محمد ( ص ) بگو : كه ما از اين راه دور با خبر مرگ پسرش برمىگرديم بگو كه جوانان رعناى ما را به خاك افكندند و بگو كه كودكان بىگناه ما را به خون كشيدند . بگو كه دختران ترا به اسارت گرفتند و بگو كه بر دست و پايشان بند گران افكندند